محمد حقیقت —
ای دریای کهن،
ای برآمده از نخستین دمِ زمین،
ای کهنتر از افسانهها و جوانتر از هر موجی که بر سینهات میلغزد…
تو را «فارس» نامیدهاند، از آن زمان که هنوز تاریخ، ردّ پای خویش را بر ریگزارهای سوزان ننهاده بود؛ آن هنگام که کاروانها، خاموش و سنگین، از دلِ کویرهای ایران و بیابانهای سوزان عربستان میگذشتند و تو، چون زمردی زنده، در میان آن خشکی بیکران میدرخشیدی.
و هنوز، پس از هزارهها، این تویی که هر بامداد، نام خویش را بر لب موجها جاری میسازی: خلیج فارس…
دهم اردیبهشت، تنها نشانهای در تقویم نیست؛ پژواکِ بازگشتِ عزت است از تنگه هرمز، یادآور آن دم که بیگانه از آستانهات رانده شد و تو، استوار و سربلند، به نام خویش بازایستادی. و با اینهمه، حقیقت آن است که تو هر روز و هر لحظه، نامت را در گوش تاریخ تکرار میکنی.
امروز، در این روشنای فرخنده، قلم را به حرمت تو بر کاغذ مینشانم؛ و چه دشوار است وصف تو، آنگاه که خود، سرشار از واژهای ─از جنس نور و نمک و آن آبیِ نیلگونِ بیپایان…
تو، از دلتای اروند، آنجا که دجله و فرات در آغوش یکدیگر به تو میرسند، تا تنگه هرمز، آنجا که به اقیانوس هند میپیوندی، امتداد مییابی؛ چون شریانی تپنده در پیکر زمین. اما تو تنها گذرگاه کشتیها نیستی؛ تو حافظۀ زندۀ پیوند سه قارهای: آسیا، آفریقا و اروپا.
در کرانههای شمالیات، آنجا که خاک ایران به آغوشت تکیه داده، نخستین جوانههای تمدن سر برآوردند؛ گویی مادری مهربان، فرزند خویش را در آغوش گرفته و با لالاییِ موج، او را به آغوش تاریخ سپرده است.
در ژرفای تو، ثروتی خفته است به وسعت رؤیای جهان؛ نفت و گاز، این خونهای نهفتۀ زمین، که تو را به یکی از سترگترین گنجینههای هستی بدل کردهاند. اما شکوه تو در این نیز خلاصه نمیشود. در دلِ شورِ تو، چشمههایی از شیرینی، از دامنههای زاگرس، چون اشکِ شوق میجوشند و در آغوش تو آرام میگیرند.
بر پهنه آبیات، جهانی زنده در گردش است: ماهیانی که چون نقشهای جانگرفته قالیِ کهن میلغزند، و میگوهایی که چون دانههای مروارید، برق امید را در نگاه صیادان مینشانند.
و چگونه میتوان از تو گفت و از جزیرههایت خاموش ماند؟ آنها چون گردنبندی از نور و خاک، بر گردن تو آویختهاند؛ هر یک، افسانهای جدا، هر یک، یادگاری از صبوری زمین. قشم، آن پهن رازآلود؛ کیش، آینهٔ آفتاب و آسودگی؛ هرمز، نگارخانهٔ سرخِ زمینشناسی، که هر سنگی از آن شعریست نانوشته؛ هنگام، با دلفینهای رقصان و لاکپشتان پیر؛ سیری، خاموش و رازآلود در میان میعادگاه نفت و مرجان؛ و آنسوتر، خارک، ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک، لاوان، لارک، هندرابی… و آن جزایر خوزستان و بوشهر ─مینو، دارا، خارکو، میرمهنا، صدرا، صدف، عباسک، نخیلا، نگین، فارسی و…─ که هر یک برگ زرینیاند از دفتر ایستادگی.
ای دریا، نامت را نه سیاست، که تاریخ نگاشته است؛ نه بر کاغذ، که بر آب و سنگ و در حافظۀ زمین. هزاران سال است که «فارس» بودهای و هزاران سال دیگر نیز چنین خواهی ماند. اگر گاه، دستهایی بخواهند با مرکب تحریف، سایهای بر نقشهها بیفکنند، چه از این حقیقت کاسته میشود؟ آب، دروغ نمیگوید و خاک، روایت خویش را از یاد نمیبرد. آن چشمههای شیرین، آن جزیرههای استوار، و آن نوری که از ژرفای تو به جهان میرسد، همه نشانههاییاند از نامی که با تو درآمیخته است؛ نامی که در گذر زمان نه فرسوده شده و نه فراموش.
امروز، دهم اردیبهشت، بیش از آنکه روزی در تقویم باشد، یادآور پیوندی دیرینه است؛ پیوند مردمانی که با تو زیستهاند، از تو آموختهاند و نگاهشان هنوز به افق تو دوخته است. در امتداد این کرانهها، زندگی با آهنگ موج معنا یافته و امید، هر بامداد، از دل آب سر برمیآورد.
و تو همچنان جاری خواهی ماند ─آرام، ژرف و بیانتها─ چنانکه بودهای.
نامت در زبان خواهد ماند، در خاطر خواهد ماند، و در جان این سرزمین؛
نه از آنرو که گفته شود،
که از آنرو که هست.
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵