بابک دریایی و حمید شهرابی —
مقدمه – وقتی قطبنمای ملی از کار میافتد
نشانهها نگرانکنندهاند: هر دلنگرانیِ وطندوستانه برای سرنوشت میهن بهسرعت با برچسب «حکومتی» خاموش میشود، هر صدای متفاوت با موجی از توهین و تحقیر و حذف روبهروست، و خشونتِ کلامی آنقدر عادی شده که از دیدنِ ویرانی مدرسه و درمانگاه و زیرساختهای زندگی هم شرم نمیکند. اینها اختلافِ نظرِ معمولِ سیاسی نیست؛ نشانه ازکارافتادنِ قطبنمای ملی و فرسایش وجدان جمعی است—لحظهای که اخلاق از میدان سیاست عقب مینشیند. وقتی نفرت جای اخلاق مینشیند، وطن از «خانه مشترک» به «میدان تسویهحساب» فرو میافتد؛ و سیاست، از گفتوگو به حذف میلغزد.
سیاست در ایران، قرن هاست میان افق های رهایی بخش و صورت بندی های گوناگون سلطه در نوسان بوده است. هر موج بزرگ دگرگونی اجتماعی با وعده کرامت، عدالت و مشارکت عمومی آغاز شده، اما در بزنگاه های تاریخی یا با محدودیت های نهادی روبه رو شده یا در مسیر تثبیت قدرت دچار اعوجاج گردیده است. این وضعیت، نارضایتی هایی را انباشته کرده؛ اما آنچه امروز به صورت خشم کور، نفرت فراگیر و گاه ستیز با خود ایران و هویت تاریخی آن بروز می کند، محصول طبیعی نارضایتی ها نیست.
۱) نشانههای فروپاشی اخلاق سیاسی: نفرتی که به هیچ چیز رحم نمیکند
در روزهای اغتشاش و شورش دیماه، دیدیم که خشمِ بیافق چگونه به نفرت میلغزد: تخریب موزه و کتابخانه و مسجد؛ حمله به آمبولانس و ماشین آتشنشانی؛ و در فضای مجازی، سیلابِ فحش و «خفه شوید». اینها تصادفی نبود. وقتی زبان از کار میانجیگری میافتد و سیاست به هیجان خام فروکاسته میشود، نفرت به «فضیلت» بدل میگردد. در این وضعیت، نه فقط حاکمیت، که خود «ایران» هدف میشود: تاریخ، نمادها، پیوندهای همزیستی. نفرتی که هیچ مخالفتی را تاب نمیآورد، بهسرعت از نقد عبور میکند و به حذف میرسد.
۲) سازوکار تولید نفرت: از خشمِ قابل فهم تا نفرتِ قابل بسیج
جامعه ایران زیر فشار همزمانِ تحریمهای حداکثری غرب، نابرابریهای انباشته و گرهخوردگیهای مزمن در سیاستگذاری اقتصادی و اجتماعی قرار دارد؛ وضعیتی که نارضایتی و خشم میآفریند. این خشم در ذات خود نامشروع نیست؛ مسئله، مسیر ترجمه آن به سیاست است.
وقتی میدانهای نهادمندِ گفتوگو و سازمانیابی کارکرد مؤثر ندارند—احزاب ریشهدار مجال اثرگذاری نمییابند، تشکلهای کارگری و صنفی به حاشیه رانده میشوند و سازوکارهای قانونیِ پیگیری مطالبات توان حل منازعه را از دست میدهند—خشم از مسیرهای برنامهمند جدا میشود و در سطح هیجان معلق میماند. درست در همین شکاف است که جنگ روایتها خشمِ معلق را به نفرتِ بسیجپذیر بدل میکند: نفرتی سریعالانتشار، سادهساز، دوگانهپرداز؛ نفرتی که بهجای راهحل، دشمن میسازد.
۳) چرا اپوزیسیون رسانهای به موتور نفرت بدل شد؟
جنگ روایتها بدون حامل اجتماعی و شبکه توزیع مؤثر، پایدار نمیماند. در بیرون از مرزها، بخشی از اپوزیسیون بهجای بازسازی فکری و تشکیلاتی درونزا، به سیاستِ دیدهشدن تکیه کرده است. پیوند ارگانیک با رسانههای برونمرزیِ همسو با آمریکا و اسرائیل، و سازگاری با منطق هیجانمحور شبکههای اجتماعی، موجب شده روایتهای سادهساز و برانگیزاننده خشم بسیار سریعتر از تحلیل سنجیده گردش کند.
در این میدان، «دیدهشدن» جای «درستدیدن» را میگیرد؛ رادیکالیسمِ نمایشی تا جایی پیش میرود که مطالبه تحریم، فشار خارجی و حتی تشویق به بمباران کشور و رنج مردم بهمثابه ژستِ اخلاقی عرضه میشود. خشونتی که برای گوینده خارج نشین بیهزینه است، برای جامعه داخل ویرانگر است. این شکافِ هزینه، نفرت را بیپروا و بیرحم میکند.
۴) لایههای درونی: طرد خاموش، دوگانههای کاذب، فرسایش گفتوگو
این پروژه در خلأ داخلی پیش نمیرود. بر شکافها و دوگانهسازیهای کاذب سوار میشود. در بخشی از جامعه—بهویژه میان نسل جوان—احساس دیدهنشدن و بهحاشیهراندهشدن، خشم خاموش میسازد. در پارهای از محیطهای روشنفکری و دانشگاهی، سیاست به دوگانه سادۀ «با نظام/علیه نظام» فروکاسته میشود؛ جوانانی که نه خود را در صف منتقدان مسلط میبینند و نه در قالبهای قالبی جا میگیرند—از جمله بسیاری از جوانان غیرسیاسی یا مذهبی—زیر فشار نمادین و اجتماعی قرار میگیرند. تکرار روایتهای مسلط رسانهای، امکان گفتوگو را میفرساید. بیرون از دانشگاه نیز شبکهای از کنشگران مهاجر و رسانههای همسو با غرب و اسرائیل همین شکافها را تشدید میکنند و به آنها معنای قطبی میدهند. حاصل، نه گسترش نقد عقلانی، که بدلشدن خشمهای پراکنده به نفرتِ قابل بسیج است.
۵) پیامد نهایی: مرگ زبان، پیشنویس استبداد بعدی
وقتی زبان به دشنام فروکاسته میشود، سیاست به جنگِ همه با همه بدل میگردد. نفرت جامعه نمیسازد؛ جامعه را تکهتکه میکند. سیاستی که با «خفه شوید» پیش میرود—حتی اگر به فروپاشیِ نظم موجود بینجامد—نظمی بهتر نمیسازد. نفرت، منطقِ استبداد را بازتولید میکند: همان منطقی که امروز برای حذفِ «دیگری» به کار میرود، فردا در ساختن قدرت نهادینه میشود. داستایوفسکی هشدار میداد: نهیلیسمِ برخاسته از تحقیر و رنج، اگر به اخلاق و سیاستِ مسئولانه ترجمه نشود، به خشونتی میرسد که در آن «ابزار» جای «انسان» مینشیند.
۶) راه خروج: خشمِ مسئولانه، زبانِ زنده، سیاستِ نهادمند
بدیل نفرت، بیخشمبودن نیست؛ بدیل، خشمِ مسئولانه و سازمانیافته است:
بازسازی زبان سیاسی از فحاشی به گفتوگو؛
بازگشایی میدان احزاب و تشکلهای کارگری و صنفی برای مدیریت نهادمند اختلافها؛
سرمایهگذاری بر گفتمان عدالت اجتماعی و استقلال ملی، مستقل از قدرتهای خارجی؛
و کار فرهنگیِ بلندمدت برای ساختن مفاهیم مشترک و افقهای قابلزیست برای همگان.
اجرای کامل و بیقید و شرط حقوق شهروندی و آزادی تشکلیابی، شرطِ کاهش خشونت و بازگشت سیاستِ مسئولانه است.
راه خروج بدون بازسازی «امر مشترک ملی» ممکن نیست: افقی که هم ایرانیبودن و میراث فرهنگی را در بر بگیرد و هم زیست دینی را—بیآنکه جامعه به دوگانههای کاذبِ «خودی/غیرخودی» پاره شود. سیاستِ نفرت از همین طردهای روزمره نیرو میگیرد؛ از بهحاشیهراندن سبکهای متفاوتِ زیستن. بدیل، سیاستِ فراگیری است: بهرسمیتشناختن تکثرِ هویتها در چارچوب وفاداری به وطن و کرامت انسان.
جمعبندی : وطن میدان تسویهحساب نیست
ایران با سیاستِ نفرت ساخته نمیشود؛ نه با تحریمطلبی، نه با سلبریتیسازی، نه با ناسزا. نفرت، وطن را از «خانهی مشترک» به «میدانِ تسویهحساب» بدل میکند و منطقِ استبداد را بازتولید میکند. راهِ برونرفت، سیاستِ فراگیری است: خشمِ مسئولانه، زبانِ زنده، نهادهای پاسخگو، و بازسازیِ امرِ مشترکِ ملی—در وفاداری به وطن و کرامتِ انسان.
