زبان، جنگ و لحظهٔ انتخاب: چگونه روایت‌ها خشونت را مشروع می‌کنند

محمد حقیقت —

«چه کسی می‌خواهد
من و تو ما نشویم؟
خانه‌اش ویران باد…»

این فقط یک شعر نیست؛ فشرده‌ترین بیان یک وضعیت تاریخی است. وضعیتی که امروز با تمام سنگینی‌اش بر شانه‌های ما نشسته است. اکنون دیگر با یک اختلاف‌نظر معمولی، یک جدال نظری یا یک نزاع صرفاً سیاسی روبه‌رو نیستیم. خانه‌ای در آتش است؛ نه در معنای استعاری و شاعرانه، بلکه در معنایی واقعی، عینی و سوزان. و هنگامی که خانه در آتش است، مسئله دیگر این نیست که چه کسی در نقد خود تندتر یا نرم‌تر سخن می‌گوید و کدام روایت، در شرایط عادی، قانع‌کننده‌تر به نظر می‌رسد. مسئله این است که در برابر آتش، در برابر ویرانی، و در برابر آنکه شعله را افروخته، کجا ایستاده‌ایم.

اما این آتش، ناگهانی و بی‌مقدمه از آسمان نباریده است. پیش از آنکه شعله‌ها از دیوارها بالا بروند و پیش از آنکه صدای انفجار به گوش برسد، این جنگ در جایی دیگر آغاز شده بود: در زبان. در واژه‌ها. در روایت‌هایی که سال‌ها با حوصله، تکرار، و مهندسی دقیق ساخته شده‌اند تا ایران را نه به‌مثابه یک کشور، نه به‌مثابه یک جامعهٔ زنده و تاریخی، بلکه به‌صورت یک «مسئله» بازنمایی کنند؛ مسئله‌ای که باید درباره‌اش تصمیم گرفت، مهارش کرد، محدودش ساخت و در نهایت، اگر لازم شد، بر آن تاخت.

در چنین روایت‌هایی، واژه‌ها هرگز بی‌طرف نیستند. هیچ‌گاه تصادفی نیست که به‌جای «ایران»، به‌جای «دولت ایران» یا حتی «جمهوری اسلامی»، از واژه‌ای چون «رژیم» استفاده می‌شود. این فقط یک تفاوت لفظی نیست؛ این جابه‌جایی، جابه‌جاییِ جایگاه است. وقتی کشوری پیوسته در قالب «رژیم» نامیده می‌شود، آرام‌آرام از دایرهٔ طبیعی بیرون رانده می‌شود. دیگر نه چونان یک بازیگر عادی در جهان، بلکه همچون یک استثناء، یک امر غیرعادی، یک مورد خاص و قابل حذف دیده می‌شود. و استثناء، همان نقطه‌ای است که در آن قواعد تغییر می‌کنند. در آنجا، دیگر آنچه برای دیگران تجاوز است، می‌تواند «اقدامی پیشگیرانه» نام بگیرد؛ آنچه مجازات جمعی است، «فشار مشروع» خوانده شود؛ و آنچه جنگی آشکار است، در جامهٔ «ضرورت امنیتی» عرضه گردد.

این همان لحظه‌ای است که زبان، از ابزار توصیف، به ابزار عمل تبدیل می‌شود. واژه‌ها دیگر فقط جهان را شرح نمی‌دهند، بلکه آن را سازمان می‌دهند. آن‌ها تعیین می‌کنند چه کسی مشروع است و چه کسی نیست؛ کدام کنش «دفاع» است و کدام «تهاجم»؛ کدام طرف باید شنیده شود و کدام طرف از پیش محکوم است. به همین دلیل است که جنگ، پیش از آنکه با سلاح آغاز شود، با واژه آغاز می‌شود. با نام‌گذاری، با استثناءسازی، با ساختن تصویری که در آن خشونت نه تنها ممکن، بلکه معقول و حتی ضروری جلوه کند.

و آنگاه که این مرحله طی شد، نوبت به سطح بعدی می‌رسد؛ سطحی که اکنون آن را با چشم خود می‌بینیم. وقتی زیرساخت‌ها هدف قرار می‌گیرند، وقتی چرخهٔ زندگی مردم مختل می‌شود، وقتی کارگر و مهندس و کارمند و شهروند عادی به‌طور مستقیم در معرض آسیب قرار می‌گیرند، دیگر نمی‌توان گفت با یک نزاع محدود سیاسی طرفیم. آنچه در برابر ماست، برخورد با یک جامعه است؛ با یک کشور؛ با یک ملت. اینجا دیگر سخن از اختلاف بر سر یک سیاست مشخص یا یک پروندهٔ خاص نیست. اینجا با فشاری روبه‌رو هستیم که می‌خواهد خانه را به‌مثابه خانه، سرزمین را به‌مثابه سرزمین، و مردم را به‌مثابه مردم هدف بگیرد.

اما شاید خطرناک‌تر از همه، آن لحظه‌ای باشد که این روایتِ ساخته‌شده در بیرون، در درون نیز بازتولید شود. خطر آنکه همان واژه‌هایی که برای مشروعیت‌زدایی از ما ساخته شده‌اند، در ذهن ما هم خانه کنند. خطر آنکه در لحظه‌ای که خانه در آتش است، به‌جای خاموش کردن آن، در مشروعیت صاحب‌خانه تردید کنیم. خطر آنکه در بحبوحهٔ هجوم، مرز میان اختلاف درونی و تهدید بیرونی در هم بریزد. آن‌گاه جنگ زبان، کار خود را کرده است؛ زیرا پیش از آنکه دیوارها را فرو بریزد، ذهن‌ها را دچار دودلی کرده است.

در واقع، آنچه در این سال‌ها جریان داشته، صرفاً یک تقابل سیاسی یا حتی یک جنگ رسانه‌ای معمولی نبوده است، بلکه نوعی فرایند فرسایش تدریجی در سطح ادراک و خودآگاهی جمعی را می‌توان در آن مشاهده کرد. در این فرایند، هدف دیگر صرفاً تغییر رفتار یک دولت نیست، بلکه دگرگونی نگاه یک جامعه به خود، به هویت خویش، و به نسبتش با جهان پیرامون است.

در چنین چارچوبی، رسانه دیگر تنها ابزار اطلاع‌رسانی نیست، بلکه به ابزاری برای بازتعریف معنا تبدیل می‌شود: بازتعریف اینکه «ایران چیست»، «ایرانی بودن چه معنایی دارد»، و حتی اینکه امید، شادی، یا تعلق به یک جامعه، چگونه باید تفسیر شود. هنگامی که یک جامعه به‌طور مستمر در معرض روایت‌هایی قرار می‌گیرد که در آن، هویت او به امری مسئله‌دار، عقب‌مانده یا حتی شرم‌آور فروکاسته می‌شود، نتیجه تنها تغییر نگرش سیاسی نیست، بلکه نوعی گسست درونی شکل می‌گیرد.

در این وضعیت، خطر اصلی آن است که فرایند مشروعیت‌زدایی، که در بیرون طراحی شده، در درون نیز درونی شود. به بیان دیگر، آنچه در سطح گفتمان خارجی به‌عنوان «مسئله ایران» ساخته شده، در سطح ادراک اجتماعی به تردید نسبت به خود، به گذشته، و به امکان آینده تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، جامعه نه از بیرون، بلکه از درون دچار فرسایش می‌گردد؛ زیرا بخشی از آن، ناخواسته همان روایتی را بازتولید می‌کند که اساساً برای تضعیف او ساخته شده است.

البته هیچ جامعه‌ای بی‌اختلاف نیست. هیچ کشوری عاری از مسئله، شکاف، نقد و اعتراض نیست. این نه عیب است و نه استثنا؛ بلکه بخشی از واقعیت هر جامعهٔ زنده است. اما آنچه در لحظهٔ بحران تعیین‌کننده می‌شود، تشخیص همین تمایز است: تمایز میان نقد درونی و همراهیِ آگاهانه یا ناآگاهانه با فشاری که از بیرون برای درهم شکستن یک خانه اعمال می‌شود. مسئله در چنین لحظه‌ای دیگر صرفاً این نیست که چه کسی منتقد است و چه کسی مدافع؛ مسئله این است که هر نقد، هر موضع و هر سکوت، در کدام سوی این مرز می‌ایستد.

اگر نقد، درون خانهٔ مشترک بایستد، در نهایت—حتی اگر تند و صریح باشد—بخشی از زندگی آن خانه است. اما اگر همان نقد، در لحظه‌ای که آتش از بیرون زبانه کشیده، ناخواسته در چارچوب روایتی قرار گیرد که اصل خانه را هدف گرفته است، آنگاه دیگر فقط نقد نیست؛ به جزئی از همان سازوکاری بدل می‌شود که آتش را مشروع می‌کند. اینجاست که دیگر نمی‌توان بی‌تفاوت از کنار مسئله گذشت. اینجاست که لحظهٔ انتخاب فرا می‌رسد.

در واقع، آنچه امروز در خیابان‌ها و میدان‌های شهرها جریان دارد، خود پاسخی زنده به همین وضعیت است. شب‌ها، در تجمع‌هایی که نه از سر اجبار، بلکه از دل یک احساس مشترک شکل می‌گیرد، می‌توان این درک را به‌روشنی دید: مردمی که با همهٔ تفاوت‌ها، در یک نقطه به هم می‌رسند—در ضرورت ایستادن کنار خانه. این همبستگی، نه محصول شعار، بلکه نتیجهٔ لمس مستقیم خطر است؛ لحظه‌ای که آتش از سطح روایت عبور کرده و به واقعیت زندگی رسیده است. در چنین وضعیتی، بسیاری از تردیدها فرو می‌ریزد و یک حقیقت ساده خود را نشان می‌دهد: وقتی خانه در خطر است، جای ایستادن روشن‌تر از همیشه می‌شود.

«من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند…»

این فقط یک تصویر شاعرانه نیست؛ حقیقتی اجتماعی است که تاریخ بارها آن را اثبات کرده است. هیچ جامعه‌ای در لحظهٔ خطر، با پراکندگی و تفرقه نجات پیدا نکرده است. هیچ سرزمینی با این تصور که می‌توان در هنگام هجوم، از جمع کناره گرفت و در گوشه‌ای بی‌طرف ماند، آسیب کمتری ندیده است. در لحظه‌ای که خانه در آتش است، بی‌طرفی دیگر آن معنای آرام و بی‌هزینهٔ سابق را ندارد. کسی که در خاموش کردن آتش مشارکت نمی‌کند، دست‌کم باید بداند که ایستادن در کنار آتش‌افروز یا تکرار زبان او، نام دیگری پیدا می‌کند.

این سخن، دعوت به سکوت نیست. دعوت به تعطیل کردن نقد هم نیست. مسئله، دعوت به فهم یک تمایز است؛ تمایز میان اختلاف درونی و مواجهه با تهدیدی که از بیرون بر یک ملت تحمیل شده است. امروز، مسئله دقیقاً همین‌جاست: آیا می‌توان در لحظه‌ای که فشار به اوج رسیده، میان این دو تمایز قائل شد یا نه؟ آیا می‌توان هم منتقد بود و هم فهمید که وقتی خانه در آتش است، اولویت نخست، خاموش کردن آن است؟ آیا می‌توان میان نزاع‌های درون خانه و هجوم به اصل خانه فرق گذاشت یا نه؟

این، انتخابی است که نه در شعار، بلکه در عمل معنا پیدا می‌کند. هر کس، در نهایت، با جایگاهی که اختیار می‌کند شناخته خواهد شد. با واژه‌هایی که برمی‌گزیند. با سکوتی که می‌کند یا نمی‌کند. با نسبتی که با حقیقتِ لحظه برقرار می‌سازد.

«من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟»

این دیگر یک پرسش ادبی نیست. پرسش زمانهٔ ماست. پاسخش هم نه در تحلیل‌های بی‌هزینه، نه در بازی‌های زبانی، و نه در موضع‌گیری‌های دوپهلو نوشته می‌شود؛ بلکه در همان جایگاهی نوشته می‌شود که هر یک از ما در این لحظهٔ خطیر برای خود برمی‌گزینیم.

و مسئله، در نهایت، به همین سادگی و همین صراحت است:
در لحظهٔ خطر، کجا ایستاده‌ایم و در کنار که؟
در کنار خانه و هم‌خانه‌ای‌هایمان—
یا در کنار آتش‌افروزان؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *