غرب آسیا در آستانۀ یک بازآرایی امنیتی تازه

محمد حقیقت

غرب آسیا در یکی از حساس‌ترین لحظات تاریخی خود قرار گرفته است. جنگ، تهدید، حملات متقابل، فشارهای اقتصادی، بی‌ثبات‌سازی سیاسی و تلاش برای کشاندن کشورهای منطقه به صف‌بندی‌های خطرناک، بار دیگر نشان داده است که مسئلۀ امنیت در خلیج فارس دیگر نمی‌تواند با همان نسخه‌های کهنه و فرسوده گذشته مدیریت شود.

آنچه امروز در منطقه جریان دارد، صرفاً ادامۀ رقابت ایران و برخی دولت‌های عربی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از برخورد دو منطق متضاد دربارۀ آیندۀ غرب آسیاست: از یک سو منطق جنگ دائمی، ایران‌هراسی، قطبی‌سازی و برتری‌طلبی اسرائیلی -آمریکایی؛ و از سوی دیگر، منطقی نوپدید که می‌کوشد امنیت را نه از بیرون، بلکه از دل نوعی موازنه، گفت‌وگو و همکاری میان قدرت‌های منطقه بازتعریف کند.

در همین چارچوب است که طرح‌هایی مانند «پیمان عدم تعرض منطقه‌ای» اهمیت می‌یابند. این طرح‌ها هنوز شکننده، مبهم و پرتناقض‌اند؛ اما نفس طرح شدن آن‌ها نشان می‌دهد که بخشی از دولت‌های منطقه، به‌ویژه عربستان سعودی، عمان و قطر، به این جمع‌بندی رسیده‌اند که تداوم وضعیت کنونی، نه امنیت می‌آورد و نه توسعه؛ بلکه منطقه را به میدان جنگی دائمی تبدیل می‌کند که سود اصلی آن نصیب اسرائیل و بازندگان اصلی آن ملت‌ها و دولت‌های منطقه خواهند بود.

اهمیت موضع اخیر ترکی الفیصل، شاهزادۀ بانفوذ سعودی و رئیس پیشین دستگاه اطلاعات عربستان، دقیقاً در همین‌جاست. او آشکارا هشدار می‌دهد که اگر عربستان در دام جنگ با ایران می‌افتاد، کل منطقه به سوی ویرانی کشیده می‌شد و اسرائیل به تنها بازیگر مسلط در محیط پیرامونی کشورهای عربی بدل می‌گشت. این سخن، فراتر از یک موضع شخصی، نشانه‌ای از تغییر محاسبات در بخشی از نخبگان سعودی است: اسرائیل دیگر الزاماً به‌عنوان ضامن امنیت دیده نمی‌شود، بلکه به‌عنوان نیرویی دیده می‌شود که از تداوم بحران، شکاف و جنگ سود می‌برد.

شاید مهم‌ترین بخش سخنان ترکی الفیصل، نه صرفاً هشدار درباره خطر جنگ، بلکه اشاره صریح او به منطق پنهان پشت سیاست‌های اسرائیل باشد: کشاندن قدرت‌های اصلی منطقه، به‌ویژه ایران و عربستان سعودی، به سوی یک رویارویی فرساینده و ویرانگر؛ جنگی که در نهایت نه به سود اعراب خواهد بود و نه به سود ایران، بلکه موقعیت اسرائیل را به‌عنوان تنها قدرت باثبات، مسلط و دست‌نخورده منطقه تثبیت خواهد کرد.

از این منظر، اسرائیل تنها با ایران در تقابل نیست؛ بلکه با هر نوع توازن منطقه‌ای که بتواند رابطۀ ایران و جهان عرب را از منطق دشمنی مطلق خارج کند، مسئله دارد. زیرا کاهش تنش میان تهران و ریاض، به‌معنای تضعیف بنیادهای ایران‌هراسی و فروریختن یکی از مهم‌ترین ابزارهای ژئوپلیتیکی اسرائیل برای تثبیت برتری خود در غرب آسیاست.

البته این تحول را نباید به معنای پایان رقابت‌ها، بی‌اعتمادی‌ها یا اختلافات میان ایران و کشورهای عربی دانست. چنین برداشتی ساده‌انگارانه خواهد بود. اما واقعیت این است که در شرایط کنونی، مسئلۀ اصلی بسیاری از دولت‌های خلیج فارس دیگر صرفاً «مهار ایران» نیست؛ بلکه جلوگیری از فروغلتیدن کل منطقه در جنگی است که می‌تواند زیرساخت‌های انرژی، بنادر، تجارت، سرمایه‌گذاری و حتی ثبات داخلی آن‌ها را در معرض خطر قرار دهد.

در این میان، عربستان سعودی جایگاهی تعیین‌کننده دارد. ریاض پس از سال‌ها اتکا به چتر امنیتی آمریکا، امروز بیش از گذشته به این نتیجه رسیده است که پروژه‌های کلان اقتصادی و ژئوپلیتیکی‌اش، از چشم‌انداز ۲۰۳۰ تا تبدیل شدن به مرکز مالی، گردشگری و ترانزیتی منطقه، بدون ثبات پایدار قابل تحقق نیست. جنگ دائمی با ایران، یا تبدیل خلیج فارس به میدان رویارویی اسرائیل و آمریکا با تهران، با منطق چنین پروژه‌ای ناسازگار است.

عمان و قطر نیز به‌طور طبیعی از چنین روندی استقبال می‌کنند. عمان از دیرباز سیاست خارجی خود را بر میانجی‌گری، تعادل و پرهیز از صف‌بندی‌های تند بنا کرده است. قطر نیز، با وجود پیوندهای نزدیک با آمریکا، همواره کوشیده کانال‌های ارتباطی خود با ایران را حفظ کند و از جایگاه میانجی‌گر و متوازن‌کننده بهره ببرد.

اما وضعیت امارات و بحرین پیچیده‌تر است. امارات از یک سو روابط امنیتی، اقتصادی و فناوری گسترده‌ای با اسرائیل دارد و بخشی از نگاه راهبردی آن همچنان بر مهار ایران استوار است؛ اما از سوی دیگر، مدل اقتصادی ابوظبی و دبی به‌شدت به ثبات، تجارت، گردش سرمایه و امنیت مسیرهای دریایی وابسته است. از همین رو، امارات ممکن است در برابر نظمی مبتنی بر حضور مشروع ایران مقاومت کند، اما به همان اندازه نیز از یک جنگ فراگیر که کل اقتصاد خلیج فارس را تهدید کند، هراس دارد.

بحرین نیز به‌دلیل وابستگی شدید امنیتی به عربستان و آمریکا، آزادی عمل مستقلی ندارد. موضع آن، بیش از آنکه بیانگر راهبردی مستقل باشد، بازتابی از توازن میان ریاض، واشینگتن و تل‌آویو است. اگر عربستان به‌طور جدی به سمت کاهش تنش حرکت کند، بحرین نیز ناگزیر خواهد بود خود را با این مسیر هماهنگ کند، هرچند با احتیاط و اکراه.

اردن نیز در موقعیتی متفاوت اما حساس قرار دارد. این کشور از یک سو به آمریکا وابسته است و مناسبات امنیتی دیرینه‌ای با اسرائیل دارد؛ اما از سوی دیگر، از هرگونه انفجار منطقه‌ای، گسترش بحران فلسطین، موج پناهجویان و بی‌ثباتی داخلی بیمناک است. سیاست‌های افراطی اسرائیل، به‌ویژه در قبال فلسطین، می‌تواند مستقیماً ثبات داخلی اردن را تهدید کند. از این رو، اردن نیز گرچه با احتیاط سخن می‌گوید، اما نمی‌تواند نسبت به هر طرحی که از گسترش جنگ و فروپاشی امنیت جلوگیری کند، بی‌تفاوت باشد.

در سطحی گسترده‌تر، اعتراف رابرت کاگان، چهرۀ شناخته‌شدۀ نومحافظه‌کار، به محدودیت قدرت آمریکا اهمیت ویژه‌ای دارد. وقتی یکی از مدافعان اصلی جنگ‌های خاورمیانه‌ای آمریکا از شکست واشینگتن و دنیای پسا‌آمریکایی سخن می‌گوید، باید این را نشانه‌ای از تغییر عمیق‌تر در موازنۀ قدرت جهانی دانست. آمریکا هنوز قدرتی عظیم است، اما دیگر نمی‌تواند مانند گذشته ارادۀ خود را بی‌هزینه بر منطقه تحمیل کند.

اینجاست که نقش چین برجسته می‌شود. چین از جنگ دائمی در خلیج فارس سودی نمی‌برد؛ امنیت انرژی، تجارت و کریدورهای اقتصادی آن نیازمند ثبات است. میانجی‌گری پکن میان ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، صرفاً یک موفقیت دیپلماتیک نبود؛ بلکه نشانه‌ای از ورود آرام اما جدی چین به معماری نوین قدرت در غرب آسیا بود. اگر ایدۀ پیمان عدم تعرض بخواهد از سطح شعار فراتر رود، نقش چین ─و تا حدی روسیه─ در پشتیبانی دیپلماتیک و ایجاد توازن در برابر فشار آمریکا و اسرائیل اهمیت خواهد داشت.

اما بزرگ‌ترین مانع این روند، اسرائیل است. اسرائیل با هر سازوکاری که ایران را به‌عنوان بازیگری مشروع در معادلات منطقه‌ای بپذیرد، مخالفت خواهد کرد؛ زیرا چنین نظمی بنیان ایران‌هراسی و انحصارطلبی امنیتی تل‌آویو را تضعیف می‌کند. اسرائیل امنیت خود را نه در ثبات و همکاری میان قدرت‌های منطقه، بلکه در حفظ برتری مطلق، تداوم شکاف‌ها و جلوگیری از شکل‌گیری هر نوع نظم مستقل منطقه‌ای می‌بیند.

از همین رو، طرح‌هایی مانند پیمان عدم تعرض، هرچند امیدبخش‌اند، اما نباید با خوش‌بینی ساده‌لوحانه نگریسته شوند. این طرح‌ها تا زمانی که نسبت خود را با نقش بی‌ثبات‌کنندۀ اسرائیل، حضور نظامی آمریکا و بی‌اعتمادی‌های عمیق منطقه‌ای روشن نکنند، شکننده خواهند ماند.

با این همه، اهمیت تاریخی لحظۀ کنونی در همین است: برای نخستین بار پس از سال‌ها، بخشی از دولت‌های عربی خلیج فارس نیز دریافته‌اند که امنیت منطقه را نمی‌توان بر پایۀ حذف ایران، جنگ دائمی و اتکا به مداخلات خارجی بنا کرد. این درک هنوز کامل، پایدار و بی‌تناقض نیست؛ اما نشانه‌ای از شکاف در نظم قدیمی و آغاز جست‌وجو برای نوعی توازن تازه در غرب آسیاست.

شاید مهم‌ترین تحول امروز غرب آسیا، نه صرفاً جابه‌جایی ائتلاف‌ها، بلکه فرو ریختن تدریجی این تصور باشد که می‌توان با حذف یک قدرت بزرگ منطقه‌ای، جنگ دائمی و اتکای مطلق به مداخلات خارجی، به امنیت و ثبات در خلیج فارس رسید.

در دل بحران‌های امروز، این آگاهی آرام‌آرام در حال شکل‌گیری است که ویرانی یک قدرت بزرگ منطقه‌ای، الزاماً به ثبات دیگران منجر نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند همۀ منطقه را به میدان جنگی بی‌پایان بدل کند که در آن، تنها بازیگر برخوردار از برتری مطلق، اسرائیل خواهد بود.

غرب آسیا اکنون در آستانۀ انتخابی تاریخی ایستاده است: یا حرکت به سوی نوعی توازن دشوار اما ضروری میان قدرت‌های منطقه، یا فرورفتن هرچه بیشتر در چرخه‌ای از جنگ‌های فرساینده، بی‌ثباتی مزمن و وابستگی امنیتی.

سرنوشت منطقه، بیش از هر زمان دیگری، به این بستگی دارد که کدام‌یک از این دو منطق دست بالا را پیدا کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *