
در سطح دیپلماسی، مذاکره؛ در سطح جنگ روایتها، بدیلسازی نمادین. کمپین رضا پهلوی نه بدیلِ ملی، که اهرمِ ذخیرۀ فشار در جعبهابزارِ جنگِ ترکیبیِ آمریکا و اسرائیل است.
ایران در یکی از خطرناکترین بزنگاههای تاریخیِ خود ایستاده است. حلقۀ فشارِ خارجی تنگتر شده، تهدیدِ نظامی دیگر یک احتمالِ دوردست نیست، و جنگِ روایتها بهصورتِ سازمانیافته میکوشد انسجامِ ملّی را از درون بفرساید. در پیرامونِ این سرزمین، ماشینِ جنگ و تحریم و مهندسیِ افکارِ عمومی به حرکت درآمده است؛ و در درون، شکافهایی که باید با گفتوگو، عدالتِ اجتماعی و سیاستِ مسئولانه ترمیم شوند، به میدانِ نزاعهایی بدل شدهاند که از بیرون تغذیه میشوند و با منافعِ ملّی در تعارضاند. در چنین لحظهای، مسئله فقط اختلافِ سیاسی یا رقابتِ گفتمانی نیست؛ مسئله، خودِ «ایران» است: یکپارچگیِ سرزمینی، امنیتِ مردم و امکانِ زیستن در افقِ صلح.
در چنین بزنگاهی، مرزبندیِ اخلاقی و سیاسیِ نیروهای منتقد اهمیتی دوچندان مییابد: نقدِ درونزاد برای اصلاح، یک ضرورت است؛ اما همنوایی با فشارِ بیرونی—خواه آگاهانۀ خواه ناخواسته—به تضعیفِ امنیتِ جمعی و سنگینتر شدن رنجِ مردم میانجامد. مسئلۀ امروز نه صرفاً اختلافِ گفتمانیِ داخلی، بلکه پروژهای بیرونی برای بدیلسازیِ نمادین و نگهداشتنِ اهرمِ فشار بر سرِ ایران است؛ پروژهای که در آن برخی چهرهها، بهجای بدیلِ واقعیِ سیاستِ درونملّی، به ابزارِ ذخیرۀ فشار در جعبهابزارِ جنگِ ترکیبیِ غرب فروکاسته میشوند.
در اینجا باید میان اپوزیسیونِ واقعیِ درونزاد—که نقدِ درونملّی و مطالبۀ عدالت و آزادی را نمایندگی میکند—و جریانهایی تمایز گذاشت که عملاً از منطقِ اپوزیسیون عبور کرده و به سوی فاشیسمِ نوظهورِ برونزا و بیگانهپرست لغزیدهاند. آن بخش از نیروهای برونمرزی که مشروعیتِ خود را نه از پیوند با جامعۀ واقعیِ درونِ کشور، بلکه از تأییدِ رسانهها و محافلِ قدرتِ خارجی میگیرند، بهتدریج از نقشِ «نقدکنندۀ مستقل» فاصله میگیرند و به بخشی از راهبردِ ترکیبیِ فشار فروکاسته میشوند.
برجستهسازیِ رسانهایِ رضا پهلوی نمونۀ روشنِ این روند است: نه بهمثابه بدیلی ملّی با پایگاهِ اجتماعی و برنامۀ سیاسی، بلکه بهمثابه ابزاری سیاسی در خدمتِ راهبردهای آمریکا و اسرائیل برای فشارِ حداکثری بر ایران. اینجا دیگر با سوءتفاهم یا خطای تحلیلی روبهرو نیستیم؛ با همترازیِ آگاهانۀ سیاسی با منافعِ قدرتهایی مواجهایم که ایران را نه شریکِ گفتوگو، بلکه هدفِ مهار، تضعیف و در صورتِ امکان بیثباتسازی میخواهند.
در این منطقِ نیابتی، مسئله دیگر «بدیلسازیِ سیاسی» بهمعنای واقعیِ کلمه نیست، بلکه حفظِ یک گزینۀ نمادینِ آمادهبهکار برای روزهای تشدیدِ فشار است. هم تلآویو و هم واشنگتن بهخوبی میدانند که این پروژه فاقدِ پایگاهِ اجتماعی، برنامۀ حکمرانی و ریشهای قابلِ اتکا در حافظۀ تاریخیِ پس از انقلاب است. کارکردِ واقعیِ آن نه سازماندهیِ سیاست درونِ جامعه، بلکه تقویتِ فشارِ رسانهای، مشروعیتسازیِ تحریم و نگهداشتنِ یک امکانِ بیثباتسازی در سطحِ روایت است. بدینمعنا، پهلویسازی نه افقِ سیاستِ درونملّی، بلکه بخشی از جعبهابزارِ جنگِ ترکیبی علیه ایران است: ابزاری که در بزنگاهها فعال میشود و در اوقاتِ مذاکره، در حالتِ آمادهباش نگه داشته میشود.
برجستهسازیِ رضا پهلوی در سالهای اخیر را باید نه حاصلِ «لغزش در داوری»، بلکه نتیجۀ انتخابی سیاسیِ آگاهانه دانست: انتخابِ همپیمانی با جنگطلبترین نیروهای منطقهای و قرار گرفتن در مدارِ راهبردهای اسرائیل و ایالاتِ متحده علیه ایران. سفر به اسرائیل و دیدارِ علنی با نتانیاهو—در اوجِ جنایاتِ جنگی و نسلکشی علیه مردمِ فلسطین—نه یک خطای نمادین، بلکه اعلامِ موضعی صریح بود: ایستادن در کنارِ دشمنِ بالفعلِ موجودیت و یکپارچگیِ ایران. همزمانیِ این موضع با حمایتِ بیچونوچرای دولتِ ترامپ از نتانیاهو و سابقۀ مستقیمِ حملۀ نظامی به ایران، معنای این انتخاب را روشنتر میکند. این مسیر دیگر صرفاً اختلافِ سیاسی یا نقدِ حکومت نیست؛ عبور از مرزِ منافعِ ملّی و ورود به اردوگاهِ قدرتهایی است که ایران را ابزارِ مهارِ ژئوپلیتیکی میخواهند، نه موضوعِ گفتوگو و احترامِ متقابل.
اشارۀ همزمان به مذاکراتِ ژنو و رضایتِ محتاطانۀ دو طرف، کلیدِ فهمِ تناقضِ ظاهریِ سیاستِ غرب است. در سطحِ دیپلماسیِ رسمی، ایالاتِ متحده ناچار است واقعیتِ ایران بهمثابۀ قدرتی منطقهای را بپذیرد و در چارچوبِ مهارِ متعارف گفتوگو کند. اما در سطحِ جنگِ شناختی، همان دستگاهها و متحدانشان پروژههای بدیلسازیِ نمادین را زنده نگه میدارند تا اگر مذاکره به بنبست خورد یا ارادۀ فشار تشدید شد، «چماقِ روایت» آماده باشد. این دو سطح متناقض نیستند؛ تقسیمِ کارند. از همینرو، اپوزیسیونِ رسانهای—وقتی معیارِ مشروعیتِ خود را از تأییدِ بیرونی میگیرد—ناخواسته به پیوستِ دیپلماسیِ جنگی بدل میشود: زبانِ آزادی را به کار میگیرد، اما در خدمتِ مشروعیتبخشی به فشار میایستد.
در این چارچوب، لحظهای که معیارِ داوری از «منافعِ ملموسِ مردمِ داخل» به «پسندِ روایتهای مسلطِ بیرونی» جابهجا میشود، نقد از مدارِ اصلاح به مدارِ فشار میلغزد. درخواستِ تحریم و حتی تهدیدِ نظامی میتواند بهمثابۀ «قاطعیت» عرضه شود، زیرا هزینهها بر دوشِ مردمی میافتد که زیرِ تحریم و تهدید زندگی میکنند، نه بر دوشِ آنان که در زیستبومِ امنِ رسانهای قرار دارند. تمایزِ چپِ مسئول دقیقاً در همین مرز است: نقدِ بیامانِ نابرابریها و سیاستهای ضدعدالت در داخل، همزمان با مرزبندیِ قاطع با تحریم، تهدید و هر صورتِ فشارِ بیرونی. حذفِ این مرز، نقد را به خوراکِ دیپلماسیِ جنگی بدل میکند.
نمایشهایی مانند آنچه در مونیخ رخ داد، نه مرکزِ ماجرا، که نمودِ همین پروژهاند: بزرگنماییِ اقلیتِ پرسر و صدا، قاببندیِ جعلیِ «نمایندگیِ مردمِ ایران» و سانسورِ میدانهای واقعیِ جامعه. این تکنیک تازه نیست؛ منطقِ استعمارِ کلاسیک است: چند چهرۀ همصدا را عَلَم کن تا بگویی «ملت چنین میخواهد». کارکردِ این نمایشها تغذیۀ جنگِ شناختی است، نه تولیدِ سیاستِ درونملّیِ مؤثر.
در حاشیۀ این پروژه، صورتبندیهایی از نفرت و حذفِ مخالف پدیدار میشود که به وارونگیِ اخلاقی میانجامد: کرنش در برابرِ پلیسِ بیگانه و تحقیرِ نیروهای داخل، ستایشِ خشونت بهمثابۀ فضیلت، و تهدیدِ جسمِ مخالف به نامِ «نجاتِ وطن». اقتصادِ لایک و توجه، این رفتارها را تشدید میکند: هرچه خواستِ خشونتبارتر، دیدهشدن بیشتر. نتیجه، فرسایشِ اخلاقِ سیاسی و عادیسازیِ درخواستِ فشار و مداخله است—لغزشی که سیاست را از کنشِ مسئولانه به نمایشِ بیهزینه فرو میکاهد.
جمعبندی
آنچه امروز میبینیم، پروژهای است برای نیابتیسازیِ بخشی از اپوزیسیون و وارونهسازیِ اخلاقِ سیاست. این پروژه با بدیلسازیِ بیرونی، مهندسیِ ادراک و همنوایی با جنگطلبی، نه راهی به آزادی میگشاید و نه نمایندۀ مردم است؛ تنها فشار را مشروع میکند و رنج را تعمیق میبخشد. نقدِ حکومت حقِ بیامانِ نیروهای عدالتخواه است؛ اما همنوایی با پروژههای فشارِ بیرونی—حتی با زبانِ آزادی—عبور از مرزِ اخلاقِ سیاسی است. سیاستِ مسئولانۀ ضدامپریالیستی در جهانِ نابرابرِ امروز، جمعِ دو شرطِ مکمل است: نقدِ درونزادِ بیامان و مرزبندیِ قاطع با دیپلماسیِ جنگی. پروژههای بدیلسازیِ نمادین، هرقدر پرسر و صدا، نه بدیلِ سیاستِ درونملّیاند و نه نمایندۀ رنجِ مردم؛ ابزارهای ذخیرۀ فشارند. دفاع از مردم یعنی دفاع از امکانِ سیاست درونِ جامعه، نه سپردنِ میدان به چماقهای بیرونی.